شهيد مطهري مينويسد: صلح امام حسن (ع) در شرايطي كه خود ايشان در مسند خلافت بود و معاويه، نيروي بسياري در اختيار داشت، از يك جنگ درازمدت و بينتيجه با صدمات و خسارات فراوان جلوگيري كرد. به گزارش باشگاه خبري فارس «توانا»، استاد شهيد مرتضي مطهري در خصوص دلايل صلح امام حسن (ع) ميگويد: به طور كلى ـ و هم تاريخ اسلام نشان مىدهد » كه براى امام و پيشواى مسلمين در يك شرايط خاصى جايز است ـ و احياناً لازم و واجب است ـ كه قرارداد صلح امضا كند، همچنان كه پيغمبر اكرم (ص) رسماً اين كار را در موارد مختلف انجام داد. هم با اهل كتاب در يك مواقع معينى قرارداد صلح امضا كرد و هم حتى با مشركين قرار داد صلح امضا كرد و در مواقعى هم البته مىجنگيد و بعد از فقه اسلامى كلياتى ذكر كردم و به اصطلاح استحسان عقلى عرض كرديم كه اين مطلب معقول نيست كه بگوييم يك دين يا يك سيستم (هرچه مىخواهيد اسمش را بگذاريد) اگر قانون جنگ را مجاز مىداند، معنايش اين است كه آن را در تمام شرايط لازم مىداند و در هيچ شرايطى صلح و به اصطلاح همزيستى يعنى متاركه جنگ را جايز نمىداند، كما اينكه نقطه مقابلش هم غلط است كه يك كسى بگويد اساساً ما دشمن جنگ هستيم، به طور كلى و طرفدار صلح هستيم به طور كلى. اى بسا جنگها كه مقدمه صلحِ كاملتر است و اى بسا صلحها كه زمينه را براى يك جنگ پيروزمندانه، بهتر فراهم ميكند.
*تفاوتهاى شرايط زمان امام حسن (ع) و شرايط زمان امام حسين (ع)
اولين تفاوت اين است كه امام حسن (ع) در مسند خلافت بود و معاويه هم به عنوان يك حاكم، گو اينكه تا آن وقت خودش، خودش را به عنوان خليفه و اميرالمؤمنين نمىخواند و به عنوان يك نفر طاغى و معترض در زمان اميرالمؤمنين (ع) قيام كرد، به عنوان اينكه من خلافت على را قبول ندارم به اين دليل كه على كشندگان عثمان را كه خليفه بر حق مسلمين بوده، پناه داده است و حتى خودش هم در قتل خليفه مسلمين شركت داشته است، پس على خليفه بر حق مسلمين نيست. معاويه خودش به عنوان يك نفر معترض ـ و به عنوان يك دسته معترض ـ تحت عنوان مبارزه با حكومتى كه بر حق نيست و دستش به خون حكومت پيشين آغشته است، قيام كرد. تا آن وقت ادعاى خلافت هم نمىكرد و مردم نيز او را تحت عنوان اميرالمؤمنين نمىخواندند؛ همين طور مىگفت كه ما يك مردمى هستيم كه حاضر نيستيم از آن خلافت پيروى بكنيم. امام حسن (ع) بعد از اميرالمؤمنين (ع) در مسند خلافت قرار مىگيرد. معاويه هم روز به روز نيرومندتر مىشود. به علل خاص تاريخى وضع حكومت اميرالمؤمنين (ع) در زمان خودش كه امام حسن (ع) هم وارث آن وضع حكومت بود از نظر داخلى تدريجاً ضعيفتر مىشود؛ به طورى كه نوشتهاند بعد از شهادت اميرالمؤمنين (ع) به فاصله هجده روز ـ كه اين هجده روز هم عبارت است از مدتى كه خبر به سرعت رسيده به شام و بعد معاويه بسيج عمومى و اعلام آمادگى كرده است ـ معاويه حركت مىكند براى فتح عراق. در اينجا وضع امام حسن (ع) يك وضع خاصى است؛ يعنى خليفه مسلمين است كه يك نيروى طاغى و ياغى عليه او قيام كرده است. كشته شدن امام حسن (ع) در اين وضع يعنى كشته شدن خليفه مسلمين و شكست مركز خلافت. مقاومت امام حسن (ع) تا سر حد كشته شدن نظير مقاومت عثمان بود در زمان خودش، نه نظير مقاومت امام حسين (ع). امام حسين (ع) وضعش وضع يك معترض بود در مقابل حكومت موجود. اگر كشته مىشد ـ كه كشته هم شد ـ كشته شدنش افتخارآميز بود. همين طور كه افتخارآميز هم شد. اعتراض كرد به وضع موجود و به حكومت موجود و به شيوع فساد و به اينكه اينها صلاحيت ندارند و در طول بيست سال ثابت كردند كه چه مردمى هستند و روى حرف خودش هم آن قدر پافشارى كرد تا كشته شد. اين بود كه قيامتش يك قيام افتخارآميز و مردانه تلقى مىشد و تلقى هم شد. امام حسن (ع) وضعش از اين نظر درست معكوس وضع امام حسين (ع) است؛ يعنى كسى است كه در مسند خلافت جاى گرفته است؛ ديگرى معترض به او است و اگر كشته مىشد خليفه مسلمين در مسند خلافت كشته شده بود و اين خودش يك مسئلهاى است كه حتى امام حسين (ع) هم از مثل اين جور قضيه احتراز داشت كه كسى در جاى پيغمبر (ص) و در مسند خلافت پيغمبر (ص) كشته شود. ما مىبينيم كه امام حسين (ع) حاضر نيست در مكه كشته شود. چرا؟ فرمود: اين احترام مكه است كه از ميان مىرود. به هر حال مرا مىكشند. چرا مرا در حرم خدا و در خانه خدا بكشند كه هتك حرمت خانه خدا هم شده باشد؟! ما مىبينيم اميرالمؤمنين (ع) در وقتى كه شورشيان در زمان عثمان شورش مىكنند، فوقالعاده كوشش دارد كه خواستههاى آنها انجام شود، نه اينكه عثمان كشته شود. (اين در نهج البلاغه هست) از عثمان دفاع مىكرد كه خودش فرمود: من اين قدر از عثمان دفاع كردم كه مىترسم گنهكار باشم: «خشيتُ ان اكونَ آثِما» ولى چرا از عثمان دفاع مىكرد؟ آيا طرفدار شخص عثمان بود؟ نه، آن دفاع شديدى كه مىكرد، مىگفت: من مىترسم كه تو خليفه مقتول باشى. اين براى عالم اسلام ننگ است كه خليفه مسلمين را در مسند خلافت بكشند؛ بىاحترامى است به مسند خلافت. اين بود كه مىگفت اينها خواستههاى مشروعى دارند، خواستههاى اينها را انجام بده، بگذار اينها برگردند بروند. از طرف ديگر اميرالمؤمنين (ع) نمىخواست به شورشيان بگويد كار نداشته باشيد، حرفهاى حق خودتان را نگوييد، حالا كه اين سرسختى نشان مىدهد، پس شما برويد در خانههايتان بنشينيد كه قهراً دست خليفه بازتر باشد و بر مظالمش افزوده شود. اين حرف را هم البته نمىزد و نبايد هم مىگفت، اما اين را هم نمىخواست كه عثمان در مسند خلافت كشته شود و آخرش هم عليرغم تمايل اميرالمؤمنين (ع) اين امر واقع شد. پس اگر امام حسن (ع) مقاومت مىكرد، نتيجه نهايياش آن طور كه ظواهر تاريخ نشان مىدهد كشته شدن بود، اما كشته شدن امام و خليفه در مسند خلافت ولى كشته شدن امام حسين كشته شدن يك نفر معترض بود. اين يك تفاوت شرايط زمان امام حسن (ع) بود با شرايط زمان امام حسين (ع). تفاوت دومى كه در كار بود، اين بود كه درست است كه نيروهاى عراق يعنى نيروهاى كوفه ضعيف شده بود، اما اين نه بدان معنى است كه به كلى از ميان رفته بود و اگر معاويه همين طور مىآمد يكجا را فتح مىكرد، بلا تشبيه آن طور كه پيغمبر اكرم (ص) مكه را فتح كرد، به آن سادگى و آسانى با اينكه بسيارى از اصحاب امام حسن (ع) به حضرت خيانت كردند و منافقين زيادى در كوفه پيدا شده بودند و كوفه يك وضع ناهنجارى پيدا كرده بود كه معلول علل و حوادث تاريخى زيادى بود. يكى از بلاهاى بزرگى كه در كوفه پيدا شد، مسئله پيدايش خوارج بود كه خود خوارج را اميرالمؤمنين (ع) معلول آن فتوحات بىبند و بار مىداند؛ آن فتوحات پشت سر يكديگر بدون اينكه افراد يك تعليم و تربيت كافى بشوند كه در نهج البلاغه هست: مردمى كه تعليم و تربيت نديدهاند، اسلام را نشناختهاند و به عمق تعليمات اسلام آشنا نيستند، آمدهاند در جمع مسلمين، تازه از ديگران هم بيشتر ادعاى مسلمانى مىكنند. به هر حال در كوفه يك چند دستگى پيدا شده بود. اين جهت را هم همه اعتراف داريم كه دست كسى كه پايبند به اصول اخلاق و انسانيت و دين و ايمان نيست، بازتر است از دست كسى كه پايبند اين جور چيزهاست. معاويه در كوفه يك پايگاه بزرگى درست كرده بود كه با پول ساخته بود، جاسوسهايى كه مرتب مىفرستاد به كوفه از طرفى پولهاى فراوانى پخش مىكردند و وجدانهاى افراد را مىخريدند و از طرف ديگر شايعه پراكنىهاى زياد مىكردند و روحيهها را خراب مىنمودند. اينها همه به جاى خود؛ در عين حال اگر امام حسن (ع) ايستادگى مىكرد. يك لشكر انبوه در مقابل معاويه به وجود مىآورد، لشكرى كه شايد حداقل سى ـ چهل هزار نفر باشد و شايد ـ آنطور كه در تواريخ نوشتهاند ـ تا صد هزار هم امام حسن (ع) مىتوانست لشكر فراهم كند كه تا حدى برابرى كند با لشكر جرار 150 هزار نفرى معاويه. نتيجه چه بود؟ در صفين اميرالمؤمنين (ع) كه در آن وقت نيروى عراق بهتر و بيشتر هم بود، 18 ماه با معاويه جنگيد، بعد از 18 ماه كه نزديك بود معاويه شكست كامل بخورد آن نيرنگ قرآن سرنيزه بلند كردن را اجرا كردند. اگر امام حسن (ع) مىجنگيد، يك جنگ چند سالهاى ميان دو گروه عظيم مسلمين شام و عراق رخ مىداد و چندين ده هزار نفر مردم از دو طرف تلف مىشدند، بدون آنكه يك نتيجه نهايى در كار باشد. احتمال اينكه بر معاويه پيروز مىشدند آن طور كه شرايط تاريخ نشان مىدهد، نيست و احتمال بيشتر اين است كه در نهايت امر شكست از آن امام حسن (ع) باشد. اين چه افتخارى بود براى امام حسن (ع) كه بيايد دو سه سال جنگى بكند كه در اين جنگ از دو طرف چندين ده هزار و شايد متجاوز از صد هزار نفر آدم كشته بشوند و نتيجه نهايياش يا خستگى دو طرف باشد كه بروند سر جاى خودشان و يا مغلوبيت امام حسن (ع) و كشته شدنش در مسند خلافت اما امام حسين (ع) يك جمعيتى دارد كه همه آن 72 نفر است. عدهاي از آنها را هم مرخص مىكند، مىگويد مىخواهيد برويد، برويد من خودم تنها هستم. آنها ايستادگى مىكنند تا كشته مىشوند، يك كشته شدن صد در صد افتخارآميز. پس اين دو تفاوت عجالتاً در كار هست. يكى اينكه امام حسن در مسند خلافت بود و اگر كشته مىشد، خليفه در مسند خلافت كشته شده بود و ديگر اينكه نيروى امام حسن (ع) يك نيرويى بود كه كم و بيش با نيروى معاويه برابرى مىكرد و نتيجه شروع اين جنگ اين بود كه اين جنگ مدتها ادامه پيدا كند و افراد زيادى از مسلمين كشته شوند بدون اينكه يك نتيجه نهايى صحيحى به دنبال داشته باشد. |